تبليغاتX
آسمان
خداوند روز قیامت اول به کربلا نظر می کند بعد به صحرای عرفات
مباد روزی که چون باران بگویم

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

مباد روزی که بگویند نوش دارو بودی و بعد از مرگ سهراب آمدی

نمیدانم ،نمی فهمم ،حال جنون دارم

اسکندرم اما ز رکسانای خود بسیار دور

اگر از دشت لاله ها خیزد

آسمان تا آسمان پر شود از ثریا

باز به دنبال دلم باشم

روم تا بلخ

روم گیرم سراغت لیلای من

که مجنونی یونانیم

از پی ات صحرا به صحرا آمدم

آهو شکارت میکنم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 10:24  توسط نرگس | 
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 12:19  توسط نرگس | 

(این شعارماست ) نام کتاب شعریه که شاعر شعرای قشنگش حاج آقا موحد هستند

یادمه وقتی که این کتاب عزیز رو هدیه گرفتم از حاج آقا پنجم ابتدایی بودم سال77،

همراه کتاب،یه سوهان از قم برام آورده بودندویه کتاب از خطبه ی حضرت زهرا(س)

من گفتم :(حاجی مه کی ازی کیتابا سردرنمیاروم) ایشان گفتند : (کچه شودی بخوان)

الان 9سال گذشته چقدر زود گذشت ،هر دو کتاب رو به عنوان یادگاری نگهداشتم

تازه امسال کتابا رو برای اولین بار خوندم ، کتاب شعرای قشنگشون که آخرش نوشته

شده (پایان به تاریخ 1400قمری هجری مطابق با 1358 شمسی عنکم الدعاء _هدیه

الیکم یا اخوان الصفاء ) .یکی از شعرای زیبای حاج آقا:

آزاد تو ای میهن ، آرام تو ای میهن

آرامی هر ملت از هوش و کمال اوست                  چون عقل پری رویان در حسن و جمال اوست

این عقل و کمال آخر از علم و زلال اوست               چون روح فرح انگیز از بادوشمال اوست

آزاد تو ای میهن آرام تو ای میهن                          در امن خدای پاک آرام تو ای میهن

از خلقی و بیگانه هر رنج و بلا خیزد                      کز کفر و ستم هر دم صد جور و جفا خیزد

گر صلح و صفا خواهی از دین خدا خیزد                 در کشور بی دینی هر گونه صدا خیزد

آزاد تو ای میهن آرام تو ای میهن                          در امن خدای پاک آرام تو ای میهن

دستور کمونزمی بر شخص مسلمان چی               بی دینی و لا قیدی در کشور ایمان چی

بر منبر و محرابم لنین و برهمان چی                       بر طفلکی معصوم تلقین ز شیطان چی

آزاد تو ای میهن آرام تو ای میهن                            در امن خدای پاک آرام تو ای میهن

مردان خدا زیبد این کشور ایمان را                           یک قول و صدا زیبد این بیشه شیران را

هم صدق و صفا زیبد این مهد حکیمان را                  قرآن خدا زیبد این مسجد نیکان را

آزاد تو ای میهن ،آباد تو ای میهن                             در امن خدای پاک آرام تو ای میهن

ما مردم این خاکیم این خاک خدا دارد                       این خلقی و بیگانه صد جور و جفا دارد

این جورو جفا هایت آخر فنا دارد                              هشدار و بخود آیوکین ملک خدا دارد

آزاد تو ای میهن آرام تو ای میهن                             در امن خدای پاک آرام تو ای میهن

ای بلخ تو همان شهری کزبانک آذان تو                     می بالید و می نازید صحرا و حنان تو

رو سوی خدا می کرد هر پیر و جوان تو                     آزاد تو ای مآمن کامروز همانی تو

آزاد تو ای میهن آرام تو ای میهن                              در امن خدای پاک آرام تو ای میهن

از کابل و از غزنین ما را سخنیست در دل                  گهواره ای عرفانست هم مآمن اهل دل

می نالم و می بارم از دیده که خون دل                      آیا ز کمونیزم است یا مسکن اهل دل

آزاد تو ای میهن آرام تو ای میهن                               در امن خدای پاک آرام تو ای میهن

ای پاک خدای من بین حال تباه من                           در کشور اسلامی بین روز سیاه من

بر درد دلم بنگر بر اشک و نوای من                            از ظلم کمونستان صد داد خدای من

آزاد تو ای میهن آرام تو ای میهن                                در امن خدای پاک آرام تو ای میهن

گراشک (موحد)راچون زرهءمقدار است                        صد ناله ای یارب را گرپاسخی درکارست

از خون جوانان این خطه که سرشارست                     ده نصرت عاجل را کین وقت مددکارست

آزاد تو ای میهن آرام تو ای میهن                                درامن خدای پاک آرام تو ای میهن

(روحشان شاد)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 19:19  توسط نرگس | 
 

(به درخت بادام گفتم :خواهربا من از خدا بگوی و درخت بادام شکوفه زد)

علامه اقبال لاهوری

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 9:31  توسط نرگس | 

آغازمی کنم خطی راکه نمیتوانم پایانش راحدس بزنم وآنچه که مسلم

است انتهای آن سبک شدن است،رهایی وبال گرفتن تا انتهایی که

ناپیداست ،پیداست اما برای من ناپیداست زیرابسیار کوتاه ترازآنم که

بتوانم افقی دورترازخودم را ببینم ،قبلآ خیلی قبل ازاین که بفهمم کسی

وارد رویاهایم شد کسی که مثل هیچ کس نبوداما شبیه قصه ای بودکه

انگارفقط من آنراخوانده بودم قصه ای پرازبالا و پایین قصه ای به

پهنای قلب وسیع کبوترهایی که روزی دوست داشتم کاش می توانستم

به قلبهایشان راه بیابم و از دریچه ی دل آنها به زمین نگاه کنم.

یک باری که به بلند ترین قله ی کوه نزدیک زندگیمان رفته بودم پایین

را به تماشا نشستم _ زمین بزرگترشده بود ،سبزتر بود و مهربان تر

همه چیزبدون آنکه خود را پشت دیوارها ویا درمیان صداهای شلوغ

پنهان کند ساده،ساده بود،وآنجا بود که به پرندگان خصوصآ کبوترهایی

که گاه گاهی روی آسمان شهرمان پرواز می کردند غبطه خوردم ،

کاش من هم کبوتری بودم و ای کاش زمین هم .......کبوتری بود.

افسوس....................

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 19:8  توسط نرگس | 

هست از ملال گرچه برای ذات ذوالجلال

او در دل است و هیچ دلی نیست بی ملال*

ترسم از جزای قاتل او چون رقم زنند

یکباره بر جریده ی رحمت قلم زنند

(مصرعی که ستاره دارد را حضرت ولی عصر ارواحنافداء به مرحوم محتشم کاشانی کمک فرمودند چون آن مرحوم در این قسمت شعر مانده و نمی دانست چه چیزی بگوید که مناسب ذات مقدس باری تعالی باشد)

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 9:51  توسط نرگس | 

حسین روح تاریخ است ،بی حسین (ع) تاریخ مرده است.کربلا همه ی خاک است وعاشورا همه ی زمان. اگر کربلا نبودچگونه می توانستیم ،زیبایی و عشق را یکجا در سیمای انسان جستجو کنیم ؟ حسین جان جهان است.معنی زندگی است و عاشورا منظومه ای که هر کس ازمدارش خارج شود حرکت و حیات را از دست داده است .هر چه خورشید و ستاره در آسمان است و هرچه تکاپو و پویش و شتاب در زمین ،همه بر مدار منظومه ی کربلا می چرخند. عالم زیبایی خویش را از حسین وام گرفته است. هر چه لطافت و ظرافت و زیبایی و حسن است جلوه ی جمال حسین است که حسین یعنی زیبا ! کریلا معلم عشق است در سیمای قاسم، دانشگاه صدق و صفاست در چهره ی حبیب، درک مسئولیت است در شور و نشاط بریر، مکتب فتوت وجوانمردی و احسان است در قامت بلند عباس ،شریعت شهادت است در رخساره ی گلگون حسین، نمونه ی روشن مظلومیت و معصومیت حق است در سیمای علی اصغر و صبوری و عزت وپیروزی است در فریاد ستم کوب زینب (ع) . کربلا حادثه ای تمام است،امتزاج پر شکوه ایثار و ایمان و اخلاق و آزادگی . یک مبارزه ی ساده نیست . حسین نیامده است که تنها جان برای مکتب ببازد . در کربلا به تدریس عشق ایستاده است ،و همه را به خلوص و محبت و صمیمیت و پاکبازی و حتی پاکیزگی وطهارت می خواند که در شب شهادت ،همه را به پاکیزگی و نظافت و معطر نمودن خواند . کربلا جغرافیا نیست ،تاریخ است،زمین نیست آسمان است،دور نیست همین جاست ،گذشته نیست ،حال و فردا ست. کریلا اعجاز وصف ناپذیر خون است .هیچ اعجاز جاری و هیچ آیت پایدار به شگفتی خون عاشورا نیست . گویی آن آبی که قرآن حیات ،را از آن می داند خون است، خون حسین. *ومن الماء کل شی ء حی*. حسین ،زیبایی عزت ،عظمت حریت و حلاوت سعادت را در جهاد و ایثار و شهادت تفسیر کرد. به امت ها آموخت که ذلت و بردگی و شقاوت ،محصول دل بستن به خاک و نتیجه ی تعلق انسان به دنیاست . تا پای در زنجیر زمین دارید با آسمان بیگانه اید. تا چشم بر (خود) دوخته اید ،خدا را نمی بینید و تا در موج موج خون شنا نکنید ساحل فلاح و رستگاری نخواهید دید. حسین (ع) آفریدگارکربلای حماسه و شرف و عشق است . باغبانی که عطش خویش تحمل توانست و عطش باغستان اسلام هرگز . در تشنگی نهال حق اگر آبی نیافت ،فواره ی رگانش را به پای نهال تشنه گشود و به بهای باروری درخت،هر چه داشت قربان داد. اگر داس خون حسین (ع) حلقوم گیاهان هرزه را نشانه نمی رفت . اکنون چهارده قرن بر خشکسالی گلزار توحید گذشته بود . بذری که رسول ا...افشاند و با فرق علی آبیاری شد و با پاره های جگر حسین (ع) بالید ،تنها در ذهن تاریخ یافت می شد . حسین تضمین بقای اسلام و حافظ سلامت مکتب بود و بی تردید اکنون نیز است . خون حسین مثل خورشید است که در تابش هر روزه ،زیبا و درخشان است . مثل هوا با آن نفس می کشیم . همچون ماهی ،حیات خویش در آن می جوییم و خضرآسا ،از چشمه ی آن می نوشیم و جاودانه می شویم.حسین در عطش ،آب حیات یافت و چه غافلند آنان که جاودانگی را در سیرابی از چشمه ی همیشه مجهول و افسانه گون دنیا می جویند. هر که عطش نوشید سیراب شد . هر کس با قافله ی تشنگی همراه شد در وجودش چشمه در چشمه جوشید و آب حیات را بر جگر عطشناک رساند. سلام بر تو ای حسین ،بر صحابه ی ستم ستیزت ،بر قافله ی شکیبای اسیرانت و بر قربانیان سرخ چهره ی سپید نامه ی جبهه ها یت . سلام بر آرمان و راهت و بر همه ی آنانی که بلوغ همه ی خواسته ها و تحقق همه ی آرمانهایشان پیوستن به قافله ی جاودانه پوی توست .

بر گرفته از کتاب( سوگ سرخ )نویسنده:دکتر محمد رضا سنگری

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 22:5  توسط نرگس | 

 بسم الله الرحمن الرحیم

روزدهم ذیهجه (عید قربان) زیبایی خاصی دارد خصوصآ آن که به فاصله ی

کمی بعد ازآن به بزرگ روزعید ولایت می رسیم و شادی ها مضاعف.

اگر کمی دقت کنیم دنیایی معرفت درفاصله ی این دو عید قرار گرفته-

خط شروع روزعرفه- مسیرراه دعای عرفه ی اباعبدلله کسی که بهترین ها

را قربانی کرد -تا فلسفه ی قربان رابا خون خود تشریح کند وچه گویا چنین

کرد .

قصه ،قصه ی هابیل و قابیل - خیروشر- سفیدوسیاه،آیا صرف ضبح کردن

گوسفندی یا نهرشتری انجام فرمان خداست اگر اینگونه باشد به قابیل خرده

وارد نیست و باید قربانی او هم مقبول واقع می شد ،اما موضوع این نیست

موضوع گذشت است - بزرگواریست وکرامتی که یک انسان باید داشته باشد.

خداوند می خواهد،باید مثل او بخشنده باشی - دریا دل وحضرت ابا عبدلله

نه دریا دل که ماورای توصیف ماست.من که عاجزم برای فرمان خدا نه خود،

که همه چیزش را به قربانگاه برد تا مرزهابیل و قابیل را دوباره مشخص کند-

تا فریادی باشد برای حقانیت حق(الحق مع علی وعلی مع الحق)-

وثبت رسمی سند ولایت مولا(من کنت مولاه فهذا علی مولاه)-

و امضای خداوند بر اکمال دین.

و غدیر روزتآیید وتکمیل دین است.روزی که باید شادمانه شادیهایمان را فریاد

کنیم و شکرگذارکه قلبی داریم آکنده ازمحبت مولا وچه نعمتی عظیم ترازاین.

خدایا این عطایت را سپاس می گویم وازتومی خواهم یاریم کنی به شکرانه ی

این هدیه همیشه درمسیرکرامت انسانی گام بردارم ،توبخشنده ای،خواسته ات

بزرگی، پس دستم بگیر.

بار خدایا یاریمان ده که همیشه حسینی باشیم و خدایا آن قدربزرگمان کن که

ریزترین ها را بزرگ بدانیم.

و درپایان با سلام به محضرآقا امام زمان،از تو ای خدا می خواهم ومصرانه

می خواهم او را به ما ببخشایی.

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 13:55  توسط نرگس | 

قصه ی طوطی و بازرگان مولانا را اکثرآ خوانده یا شنیده اید مرغی گرفتار ،

دور از وطن و زادگاه اصلیش، با اینکه بسیاراو را عزت می کردند و گرامی

می داشتند اما پر پروازش نبود و راه خانه را بر او بسته بودند.

همواره این داستان مرا به آسمان ها می برد و پرواز، به پریدن و آزاد شدن

گویا خود مولانا نیز چون آن طوطی که از زادگاه خود دور بود قصه ی دلتنگی

سروده باشد-گر چه خود در غربت جان داد و از قفس تن آزاد شد.

اما آرزویش را همراه با آن طوطی به بال آسمان بست تا به بلخ برود به

سرزمین عاشقی.

گر چه بازرگانان رومی او را رومی بنامند و دلالان ایرانی ،ایرانیش اما

خود خوب می دانید که او کیست، او چون من از دیار غیوران آزاده است،

گر چه روزگار ما را از اصلمان دور کرده باز در جستجوی روزگار وصل

هستیم.

هر کس کاو دور ماند از اصل خویش

باز جوید روزگار وصل خویش

(به امید آن روزگاران)

همراه با مولانا(نام وی جلالدین محمدفرزند سلطان العلما ء محمدبن حسین

خطیبی معروف به بهاءالدین می باشد پدرش نام وی را بدین سبب محمد

گذاشت که ارادتی خاص نسبت به خاندان آل نبوت و طهارت داشت اما

نسبت بلخی بدین دلیل به وی منسوب شده است که زادگاه وی شهر بلخ

می باشد . و اما لقب رومی به خاطر اینکه مولانا بیشتر عمر خویش را

"ازهجده سالگی تا پایان عمر" در آسیای صغیر زیست به وی داده اند.

آسیای صغیر که شامل قسمت آسیایی ترکیه امروزی می باشد چون قرنها

تحت سلطه ی دولت روم بود. حتی پس از انقراض نیز بدین نام شهرت

داشت. اما لقب مولانا عنوانی است که در اکثر بلاد اسلامی ،پیشوایان

مذهبی و علما و عرفای بزرگ را در مقام احترام بدان نام می خوانند.

خانواده ی مولانا:

مولانا دارای چهار فرزند بود ،از همسر اول خود گوهر خاتون سمرقندی

دو پسر داشت و از همسر دوم خود کراخاتون قونوی یک پسرویک دختر.

*اولین فرزند مولانا بهاءالدین محمد بود که در لارنده متولد شد و به سلطان-

ولد معروف گشت از وی پنج اثر به یادگار مانده است"دیوان سلطان ولد-

معارف سلطان ولد- مثنوی ولد نامه- رباب نامه- انتها نامه".

*دومین فرزند مولانا علاءالدین محمد بود که با پدر هم اندیشه نبود و علاقه ی

چندانی به تصوف نشان نمی داد و در سن سی و شش سالگی درگذشت.

*سومین فرزند مولانا که از همسر قونوی خود داشت مظفرالدین امیرعالم

نام داشت و بیشتر به خاندان مادر کشیده شد و شور وحال عرفانی نداشت

وی مدتی خزانه دار سلجوقیان بود و چهار سال پس از مولانا در گذشت.

*چهارمین و آخرین فرزند مولانا دختری به نام ملکه خاتون بود و درسال

هفتصدو سه هجری قمری ،نه سال پیش از وفات سلطان ولد ازدنیا رفت.)

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 10:17  توسط نرگس | 

خداوند روز اول آفتاب را آفرید

روز دوم دریا

روز سوم صدا

روز چهارم رنگها را

روز پنجم حیوانات را

روز ششم انسان

و روز هفتم خداوند اندیشید دیگر چه چیزی را نیافرید پس تو را برای من آفرید

شاعرفرانسوی(تی اس الیوت)

تو را به جای تمام کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به جای تمام روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم

برای خاطر عطر نان گرم

برای خاطر نخستین گلها

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 14:1  توسط نرگس | 

شهری است شهر عشق که هیچش کناره نیست

وقتی که شهر عشقو تو آسمون می ساختن

توی اون شهر واسه ما یه باغ زیبا ساختند

روسردش گذاشتن گوهر شب چراغو

باغبون محبت آبیاری کرد اون باغو

خدای آسمون اومد روی هر گلی اسمی گذاشت

از اینکه من پنهون بودم میون شاخه ها خبر نداشت

حالا دیگه من ساکن شهر خاموشیم

اسممو اگه بخواین

گل فراموشیم

و من فراموش شده این شهر افسانه ای هستم و شادمان از این فراموشی

که خود محفلی است برای عاشقانه سر برآوردن ، از میان سایه ها سر

به آسمان سایدن و رنگی دگر زدن بر کبود پریده - رنگ هزار تو.

عظم چنان کرده ام دوباره خدای آسمان را به باغ قلبم بخوانم تا نامی

نهد و رسمی دگر آموزد که این آیین نه شآن من است و نه آن که او

می خواست. نقشها ساخته اند از زر و سیم و چونان گوساله ی سامری

بتها.و جهان شده ابر شهری کوچک و فاصله ها هیچ.

انسان که باید برترین باشد به پست ترین راه روان.

آشفته شهریست و من نگران از ماندن و رفتن.

ماندن پوسیدنیست آرام ، و رفتن آغازی دارد هولناک ،از این روندگان

کسی نیست که راهی جز ستم پیش گرفته باشد تا همراهش گردی ،همه

از عشق می گویند و مدعی عشق: قدرت ، ثروت ، حکمت .

وهمه چسبیده بر زمین وآسمان تهی از آن .آنکه زمزمه عاشقانه دارد

چشم بر زمین.

وعشق چه مهجور و با این عشق می توان از شهر عشق گفت، ازگوهر

شب چراغ اثری هست باید شهری نو بنا گرد.باغی تازه وآن زمان است

که خدا خواهد آمد به رسم همیشه اش باغبانی وگل-آسمان-من-تو-او-ما

وهمه انسان جانشین خدا بر زمین و زمین پاک آباد ،امن، نه سیه نه سفید

نه زرد.....سبز سبز

شود آیا ؟ بسم الله گفته و حیدری برخیزیم

یا علی

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 16:52  توسط نرگس | 

داستانک ها درنگی است در دنیای پرشتاب امروز نسیم ملایمی است بر سرمای استخوان سوز زندگی شهری مدرن.

داستانک حکایت و قصه ای در صد کلمه با پایان شگفت انگیز است که دقایقی ما را از دویدن برای نرسیدن یا رسیدن باز می دارد و با خود می برد به(( آن )) زندگی.

(( عینک نمی زند که نگن عینکیه یه روز چاله جلو پاش رو ندید و زمین خورد. از آن به بعد ،چلاق صداش می زدند.))

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 20:58  توسط نرگس | 

بریز چای ، دخترم!

ای کاش می توانستم

غمهای آوارگی ات را

مثل یک پیاله چای بنوشم.

شاعر:قنبرعلی تابش

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 18:57  توسط نرگس | 

پروردگارا!

باشد این شمعی که بر افروخته ام ،نور بپراکند،

وآنگاه که در سختی ها تصمیم می گیرم ،روشن ام کند.

باشد که آتش برافروزد،

تا بتوانی نخوت،غرور و ناپاکی ام را بسوزانی.

باشد که شعله برافروزد،

تا بتوانی قلبم را گرم سازی و عشق ورزیدن را به من بیاموزی

نمی توانم دیر زمانی در کلیسای تو بمانم،

اما با گذاردن این شمع بخشی از من در این جا می ماند.

بگذار نیایش ام را به کردار های امروز،

تعمیم دهم.

آمین))

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 13:53  توسط نرگس | 

بسم الله الرحمن الرحیم

اقرآ بسم ربک الذی خلق

سپاس و ستایش بسیار خداوند عزوجل را که همه نیکی است و غیر از نیکویی هیچ ندارد و محمد نیکوترین .(لولاک لما خلقت الافلاک)_

و سلام بر محمد خاتم عشق و رسول مهربانی . سلام بر او که با آمدنش راستی معنی یافت و زیبایی رخ نمود .

عید سراسر میمنت و فرخنده مبعث را بر همه ی حقیقت جویان و شیفتگان پاکی _عدالت و برابری تبریک گفته و برای خود و همه ی جهانیان دعا می کنم :الهی یا ربی پیام رسول خاتم را با نوای امام خاتم در گوش جانمان زمزمه کن(آمین یا رب العالمین).

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 21:12  توسط نرگس | 

شاید آن روز، روز بارانی

مادرم خواب همیشه را می دید

ابر اردیبهشت گل می کرد

آسمان قطره قطره می بارید

شاید آن روز، روز دریا بود

کودکی آب را صدا میکرد

مادری کوزه ی امید ش را

لب دریاچه ای رها می کرد

شاید آن روز،روز صحرا بود

بامداد آمد و سحر را خورد

بعد از آن مادرم به من فهماند

زندگی کوچ یک کبوتر نیست

زندگی وسعت شقایق هاست

هیچ کس با خدا برابر نیست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 5:36  توسط نرگس | 

قشنگ

بید و باران

در گفتگویی ناز

از ترانه می گفتند ،از رقص

چکاوکی از گذر زمان پرید

دیدم دل تابستان

برای کودکان سیاه برف آرزو می کند

دختران هندی در میان یک میلیارد بازیگر گم بودند

مادری میان راه دبی تا ابوظبی گل می کاشت

تا مهمان ها گرم تماشا باشند

رقص بد نیست

پرواز یعنی بهتر دیدن

آرزو هم مثل من، شاید مثل صدها دختر هندی

زندگی یعنی قشنگ

 یعنی یک مهمان عزیز

 

 

شعر

شعر یعنی سرودن از هیچ

خالی شدن از همه

یعنی هم اتاقی باشما ....

نفسهایم را بشنوید ، آشناست

از سینه های شما بشنوید!

و مشام من و تو یک رایحه را می فهمند

تو از نرگس لذت می بری

من گل سیب می کشم

وبا هم در مزه سیب شریک می شویم

مثل بالهای یک پروانه

 

تردید

شنیدم آب می خندید وقت بازی با کبوتر

در جاری نور ، برف روان بود

قصه های خوب کودکی را رنگ می کردم

قلم با گل تبانی کرد

پر پروانه را چید و رفت

ماندم میان حرفی از تردید و عشق

بادی آمد ، در غربتم تنها شدم

باران یخ زد

و چه کردم با خودم که جز او را می خواستم

آیا او مرا خواهد بخشید

 

بهشت

فرشته نماز خوان است

صداقت غمگینی دارد

او هم دوست دارد بپرد

روزی که از بهشت می گفت

فهمیدم بهشت چقدر می تواند ملال آور باشد

خدا یا شکر،خدا یا شکر،خدا یا شکر

قبل از این که بهشت را ببینم    عاشق آتش شدم

آخ که آتش بازی چه کیفی دارد

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 21:30  توسط نرگس | 

(آسیا گردان و لب قرآن سرا)

 

مزرع تسلیم را حاصل بتول

مادران را اسوه ی کامل بتول

بهر محتاجی دلش آنگونه سوخت

با یهودی چادر خود را فروخت

نوری و هم آتشی فرمان برش

گم رضایش در رضای شوهرش

آن ادب پرورده ی صبر و رضا

آسیا گردان و لب قرآن سرا

                                             " اقبال لاهوری"

السلام علیک ایها الصدیقه الشهیده یا فاطمه الزهرا

زمزمه هایی از خطبه ی حضرت زهرا (س) :

عبدالله بن حسن از پدرانش چنین نقل می کند:

ابوبکر تصمیم گرفت فدک را از حضرت زهرا (س) باز ستاند ، وقتی این خبر به آن حضرت رسید روسری خود را بست ، و چادر خویش را بسر کرد ، همراه با جماعتی از زنان خدمتکار و خویشانش روانه مسجدالنبی شدند . حضرت زهرا خود را کاملآ پوشانده بود و اطراف چادرش روی زمین کشیده می شد و راه رفتنش شباهت زیادی به راه رفتن رسول خدا(ص) داشت ، در حالی که ابوبکر در میان جمعی  از مهاجر و انصار و دیگران، نشسته بود آن حضرت وارد مسجد شد . دراین هنگام پرده ای بین آن حضرت و دیگران آویختند و ایشان نشست.

آنگاه چنان ناله ای جانسوز از دل برآورد که همه به گریه افتادند، به طوری که مجلس دگرگون شد . پس از آن ، لحظه ای سکوت کرد تا فریاد و ناله مردم فرو نشیند و گریه شان آرام گیرد سپس کلام خود را با حمد و ثنای الهی آغاز نمود و بر رسول خدا (ص) درود فرستاد! که مجددآ صدای گریه ی مردم بلند شد ، چون ساکت شدند ، سخن خود را چنین ادامه داد :

خدا را به واسطه نعمتهایش شاکر، بر الهاماتش شاکر، بر مواهب و عطایایش ثنا گویم، نعمتهای گسترده ای که از آغاز خلقت به گستردگی همه هستی به ما ارزانی داشته و بر نعمتهای بی حسابی که به ما عنایت کرده و بخششهای بی دریغی که پایانی برایشان قرار نداده است همو که الطافش به دلیل کثرت و زیادی از شماره و حساب بیرون است .

دامنه خوان نعمتش وسیع است و قابل گنجاندن در بستر زمان و مکان نیست و پایانش از حیطه ادراک خارج است.

از این رو برای فزونی نعمتها و تداوم آن مردم را به شکر فرا خوانده است و خلائق را برای تکمیل آن به ستایش خویش دعوت نموده ، و آنان را برای بدست آوردن امثال آنها تشویق کرده است.

و گواهی می دهم که معبودی جز خدای یکتا نیست و شریک و مانندی ندارد کلمه " لااله ال الله" معنایی است که پیام آن اخلاص است ، و دلها با آب و گل آن سرشته و کانون اندیشه و تفکر از خورشید وجودش روشنی گرفته ، خدایی که دیدنش با چشمها غیر ممکن است ، زبانها از توصیفش عاجز و درک ذاتش برای عقلها محال است ، موجودات را قبل از پیدایش هر جانداری آفریده ، آنها را بدون الگو و بی مثال ایجاد کردو آنها را با قدرت و اراده خویش حیات داد ، بی آنکه فایده ای نصیبش شود ، آنها را آفرید تا حکمتش را آشکار سازد و مردم را به اطاعت خویش دعوت کند و بدین وسیله هیبت خود را نشان دهد و بندگان را به پرستش خود ترغیب و دعوتش را تثبیت نماید.

سپس آنها را برای اطاعت ، پاداشها ، و برای نافرمانیهایشان کیفر ها قرار داد ، تا بندگان را از اعذاب خویش رهایی بخشد ، و آنان را به سوی بهشت سوق دهد .

و گواهی می دهم پدرم محمد (ص) بنده و فرستاده اوست ، خدای حکیم وی را پیش از ارسالش بر گزید ، و قبل از خلقتش نامزد این مقام ساخت و پیش از مبعثش او را انتخاب کرد از آن هنگام که بندگان در حجاب غیب پنهان ، و در پشت پرده های وحشت انگیز نیستی پوشیده و به مرز عدم نزدیک بودند زیرا خداوند از آینده آگاه بود و به پیش آمدهای جهان هستی احاطه و نسبت به مقدرات ، شناخت کامل داشت.

خدا او را برانگیخت تا فرمان خود را تکمیل نماید و حکمش را اجرا کند و سرنوشت پیش بینی شده راتحقق بخشد او در حالی مبعوث شد که دید ، مردم مذهبهای گوناگونی بر گزیده اند و در برابر آتش اعتکاف کرده  و در مقابل بتها تعظیم می کنند با آن که خدا را شناخته اند اما او را منکرند.

خداوند به نور محمد (ص) ظلمتها را از میان برداشت ، گرفتاریها را از دلها زدود ، ابر های تیره را از مقابل چشمها برد ، پیامبر (ص) به منظور هدایت مردم به پا خاست و آنها را از ذلت ضلالت نجات داد و چشمهای کور را پر نور و آنان را به آئین استوار و محکم اسلام رهنمون شد و به راه مستقیم هدایت کرد.

سرانجام خداوند در انتهای راه رسالت با کمال مهربانی و براساس اختیار و رغبت  ، روح پاکش را از ما گرفت و او را از محنت این جهان آسوده ساخت ، و به بهشت برین در میان فرشتگان نیکو سرشت سکنت داد و در جوار رحمت ایزدی آرمید ، صلوات خدا بر پدرم پیامبر (ص) امین وحی ،و برگزیده خلق خدا ، که مورد رضایت حق تعالی ، بود سلام و رحمت و برکات خدا براو باد.

سپس رو به اهل مجلس کرد و فرمود:

ای بندگان خدا، شما پرچمداران امر و نهی الهی و حاملان دین و وحی و حافظان اوامر الهی در تبیین دین خدا و مبلغان او برای امتها هستید خدا در میان شما میزان ، برای پاسداری حق و پیمانی در دسترس شما گذارده ، و یادگاری برای شما باقی گذاشته که آن کتاب ناطق خدا ، قرآن صادق و نور ساطع و شعاع درخشان اوست، کتابی که دلایلش روشن ، باطنش مبرهن ، ظواهرش پر فروغ و پیروانش پر افتخارند.

کتابی که پیروان خود را به بهشت رضوان می خواند و مستمعین دعوتش را به ساحل نجات می کشاند ، همان که با چنگ زدن به دریای حکمتش می توان به برهانهای روشن وکافی نایل شد، و همچنین توسط آن گنجینه ی اسرار ، می شود مکارم اخلاق و کارهای مشروع و مجاز و واجبات الهی راشناخت.

خداوند (ایمان ) را وسیله تبری شما از شرک و (نماز) را موجب پاکی از تکبر و (زکات) را سبب تزکیه نفس و فزونی روزی قرار داد، (روزه) را سبب تصفیه دلها از زنگارهای ناپاکی ، (حج) را موجب استحکام دیانت ،(عدالت) را عامل شوکت ، (اطاعت) از ما خاندان رسالت را باعث انتظام ملت،(امامت) ما را امان از تشتت، (جهاد) را موجب عزت و هیبت (صبر) را وسیله جلب پاداش حق ،( امر به معروف) را جهت اصلاح امت ، (احسان به والدین) برای امان از خشم خدا ،( صله رحم) را به منظور فزونی جمعیت و قدرت ،(قصاص) را وسیله حفظ جانها ،( وفای به نظر) را برای رسیدن به مغفرت ، (عدل فروشی) وسیله مبارزه با کمبودها ، (نهی از شراب خواری ) را جهت پاک سازی پلیدی ها ،(پرهیز از افترا) را برای دور شدن از لعنت ،( ترک دزدی) را جهت حراست از عفت،( تحریم شرک)را وسیله ی اخلاص در بندگی قرار داده است .

بنابراین تقوای الهی را پیشه کنید ، و آنگونه که شایسته ی اوست از مخالفت فرمانش به پرهیزید و سعی کنید در موقع مردن مسلمان باشید ، خدا را در آنچه به شما فرمان داده و یا از آن نهی کرده اطاعت کنید ،زیرا تنها دانشمندانند که از خدا می ترسند .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 4:50  توسط نرگس | 

الان باران نم نم میبارد من و مادرو بابا ،همراه مامایم روی  صفه نشسته ایم  جایتان خالی حولی ما نما یی زیبا دارد، بابا که یک ترانه زیبای پشتو داره گوش میدهد مه که هیچ نمفاموم ولی بابا خودش مفامه .مادرومامایم دارن با هم گپ مزنند و خاطرات وطن ره مرور مکنند ، مه روی چوکی چارقد کدم ودارم منویسم ، مادر از عمه ی مه که در وطن هست گپ مزند آن طور که مه شنیدم خیلی عمه یی شادی دارم یک نوار روان کرده از وطن خیلی قشنگ ترانه های اوغانی ره بیت خوانی کده ، ویی، باران یک کم تند شده ولی اینگار نه اینگار مه با ای که برگه ی دستم یک کم تر شده ولی دارم منویسم خانواده که تازه گپایشان گرم شده ، به به! امیعالی یک باد خنک میوزه کی نپرس، مه که از هوایی تابستانی امشب لذت مبرم بابا ده مه میگه نرگس ساز اوغانستانه گوش بده مه ام گفتم باشد بابا مه گوش مدم ولی هیچ نمفاموم . امشب ده آسمان ماه پیدا نیست خب هوا ابری است،  اما دیشب ماه تقریبآ هلال  بود ستاره ها هم فراوان بسیار شب قشنگ شده بود ولی هوا بسیار بسیار گرم بود .امیعالی  آسمان ابریست در عوض هوا عالی جایتان خالی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 5:15  توسط نرگس | 
یا زهرا
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 20:38  توسط نرگس | 
 

 کانیشکا

این که کانیشکا افسانه است یا واقعیت . آیا همدرس بودای معروف که همه

می شناسیم بود یا نه؟ - نسبش؟ واینکه در آثار کتب یونانی آن زمان که

اسکندر عزم کرد تا خواستگاه خورشید را بیابد و آمد و هندوستان - باختریا

و.... همه به زیر فرمان آورد بدون آنکه خود بداند به فرمان زیبایی از بلخ به نام

رکسانا گردن نهاد - شاید او همان خورشید اسکندر بود و بلخ خواستگاه

خورشید - بنابر قول فردوسی بزرگ بلخ مهد زرتشت و آیین بهی بود

( گفتار نیک - کردار نیک- پندار نیک) و بعد از آن مرکز فرمانروایی یکی از

بزرگترین امپراطوری های تاریخ آن روز خواستگاه  کاوه - فریدون و............

رکسانا بعد از آنکه اسکندر را تحت فرمان گرفت عزم کرد تا به دست او

سلطنت جهان را به دست گیرد پس عزم غرب کرد تا ساحل زیبای نیل

رسید جاییکه خاطرات آمودریا را برایش نقش می کرد و یاد کانیشکا افتاد

جوان جسور و سرتا پا غرور چقدر کانیشکا را دوست داشت می خواست

بعد از رسیدن بهار و همراه با اولین شکوفه های بادام باهم همراه شوند

و.... اما افسوس که کانیشکای او باید در راه وطن جان بازی کند و در کفنی

از برفهای سفید کوهستان وطنش رخ در خاک کشد رکسانا بدون وطن

برایش معنا نداشت و حالا رکسانا در مصر بود - مصری که تا بلخ هزاران

منزل راه دارد و خاطرات و خطرات این راه پیموده و اندوه عشقی که از کف

داد . حالا که خوب می نگرد می بیند سلطنت بر قلب اسکندر و جهانداری او

به یک لبخند کانیشکا نمی رسد به سادگی آرزوهایش - او نمی خواست

فاتح جهان شود . رکسانا همپای باد می رقصید و اشک می ریخت هزن

صدایش هنوز در نیل جاریست که می خواند :

ای نیل  این خاکستر محبوب من است کانیشکا

و تو که افسانه ای و افسانه ها در دل داری افسانه ی مرا هم بشنو .

افسانه ی کانیشکا . کانیشکا ی بزرگ - کانیشکای که محبوبم کانیشکا

عاشق او بود و همیشه می بالید که همنام کانیشکاست -

کانیشکای بزرگ .

   در سرزمین من آیینی است...................

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 14:7  توسط نرگس | 

افسانه ي کانیشکا

 

پيش از اين خيلي پيش از اين يعني  قبل از آنكه رستمي باشد و افراسيابي ايراني باشد و توراني

 

 

 قبل از آنكه بودا به جنگل برود در دامنه هاي زيبا ترين كوهستان جهان : قبيله اي بود همه

 

 

مهربان – قوي بنيه وقوي دل – متحد و موحد و خدايشان خداي آشناي ما .

 

 

گله هاي گوسفند اسبهاي ابلق و باغهاي تو در توي  از تلاش آنان حكايت داشت و از

 

 

چيزي كه امروز به آن تمدن مي گويند. نمي خواهم به تاريخ بروم يا به هيآت یک

 

 

جامعه شناس از هزاره جات بزرگ بگويم .   فقط قصدم قصه اي است قصه ی

 

كانيشكا...     

                                                   ادامه دارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 6:28  توسط نرگس | 
قلم در دست دارم

و با زیبا نوشتن از عمق وجودم

لا لا یی مهربانی سر می دهم

و می گویم هد هد سلیمان بیا که بلقیس

گمراه در عالم مهربان بودن شده

و فریاد زیبایی سر می دهد

و کلمه کلمه قرآن را می خواهد

بیاور    بیاور  هد هد زیبا سخن

بیاور تا او وارد دنیا شود

نگذ ار جو هر قلمم خشک شود .

  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 9:41  توسط نرگس | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
بی سرزمین تر از باد ، متولد ایران و اصالتآ متعلق به دامنه های هندو کش افغانستان _حیران_ عاشق افغانستانم ، به سوی حجاز نماز می گذارم بسیار آرزو دارم روزی که چشم از جهان بستم من هم قسمتی از خاک کربلا گردم ، به زبان فارسی لهجه ی غالب ،تهرانی حرف می زنم _فکر می کنم و می نویسم _ و این است که می گویم حیرانم نمی فهمم به کجا تعلق دارم هم از تکنولوزی و ثروت غرب خوشم می آید و هم.........برای همین در این حیرانی خود صفحه ای باز کرده و دل نوشته های خود را در آن می آورم بدون هیچ نظم و یا هدف گیری مشخصی صرفآ از آرزوهایم خواهم نوشت و گاهی از غم و شاید هم از شادی.(لطفآ نظر ندید)

نوشته های پیشین
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
پیوندها
غزل
غرجستان
مسافر
كژال
فانوس دل هاي دريايي
بتول محمدي
مرده هاي بي بركت
چندمين وحي گمشده
كبوتر خوان
حقوق بشر
کهکشان دل
در دایکندی چه می گذرد؟
رنگین کمان افغانستان
عسل خانمی
الیکا
نسل پامیر
آقای محمد کاظم کاظمی
آقای جواد خاوری
ریحان سبز
دل آرام عزیز
خانه کودکان افغانستان
آسمان شبکه اینترنت
کابل پرس
خالد حسینی
صبح بخیر افغانستان
انجمن قلم افغانستان
داود سرخوش
عشق پرواز
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM